تبلیغات
تویی بهترین ترانه واسه دل سپردن من

تویی بهترین ترانه واسه دل سپردن من
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگ چیست؟





جستجوگر گوگل
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

سلام مهربونم حالت کمی بهتر شد؟
من خیلی ناراحتم میدونی چرا؟آخه واقعا خودمم حالم از این اخلاق گندم داره بهم میخوره بعضی وقتا فکر میکنم لبه پرتگاهی ایستادمو دارم خودمو از اون بالا میندازم پایین ولی پرتگاهی که توشم درگیریهای ذهنمه ...
پریروز سر یه مسئله کم اهمیت باز دلخوری هامو شروع کردم، بیچاره مهربونمتا رسید خونه باز  به قول خودش دید شبیه قورباغه نشستم رو مبل ،برا اینکه باهم بحثمون نشه رفت رو تخت دراز کشید ولی مگه فکرای لعنتی گذاشتن بزارم کمی استراحت کنه !!!
الان که دارم مینویسم بغضم گرفته واقعا من خیلی درکم پایینه بیچاره از صبح تا شب میره سر کار هر از گاهی هم که بیکاره یه سری به فیس بوک میزنه اونوقت من فکر میکنم رفته اونجا داره با دخترا گل میگه گل میشنوه (راستش میدونین چیه ناراحتی منم بی جا نیست ،دیدم دخترای کثافتی که تو چت چه حرفایی که به هم میزنن و بیا و ببین کلا از دخترای نتی بیزارم برا همین نمیخوام تو اد لیست شوهرم باشن همین)،خب داشتم میگفتم بعدش رفتم اتاق خوابو گفتم پاشو اینجا خوابگاه نیس ...هی گفت قشنگو بزار کمی بخوابم ولی انگار من سلاح به دست منتظر شلیک بودم گفتم چرا رفتی فیس بوک؟
گفت بابا چی میشه؟
گفتم تو بهم گفته بودی که نمیری ولی زیر حرفت زدی...
گفت کی گفتموخندیدو خودشو زد به بیخیالی
اون شبم قرار بود مامانو داداش مهربون بیان خونمون اونقدر اشک ریختم که چشام قرمزه قرمز شده بود،هی میگفتم تو زیر حرفت زدی ،گفت من زیر حرفم نزدم همینطور بحث ادامه پیدا کرد .
گفت تو شکاکی...
 گفتم تو باعث میشی شکاک بشم
گفت دنبال بهونه ای
گفتم نه من دیوونه نیستم که همش بخوام بحث کنیمو فلان
زنگ در اومد مهمونامونم از راه رسیدین منم چشام قرمزه قرمز شده بود ولی به روم نیاوردن که چیزی شده،من سعی میکردم طوری رفتار نکنم که بفهمن بین منو مهربون بحثی شده اون شب بعد رفتنشون اومدم رو تخت دراز کشیدم انتظار داشتم مهربونم بیاد کنارمو دلداریم بده ولی بی توجه به من پشتشو بهم کرد وخوابید

اون شب تا صبح فقط اشک ریختمو نتونستم درستو حسابی بخوابم
دیروزم که جمعه بود بیدار شدمو خونه رو تمیز کردم همه جا بهم ریخته بود مهربونم بیدار شد قرار بود بره خونه مادرش کار داشتن!!! صبحونشو خوردو بعدش مامانش زنگ زد نمیای ...گفت میام بعد بهم گفت آماده شو بریم ولی هنوز دلم پر بود میدونستم اگه باهاش برم تو راه دعوا میکنیم گفتم خودت برو بعدش دوباره گفت پاشو بریم ولی باز من قبول نکردمو کمی زیر لب بهم بدو بیراه گفت و رفت .
من موندمو یه خونه خالی با یه دل پر غمو غصه
صدای موزیکو بلند کرمو زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن خلاصه شد ظهر،تا ساعت 3 منتظر موندم که مهربون بیاد باهم نهارمونو بخوریم ولی خبری ازش نشد منم نهارمو خوردمو بهش اس دادم که کی میای؟جواب نداد یه بار دیگه زنگ زدم باز جواب نداد گفتم حتما نشنیده یه بارم زنگ زدم گفت دارم میرسم خونه ،اومد خونه بهش گفتم نهار خوردی گفت آره خوردم گفتم اگه میل داری بیارم گفت نه میل ندارمو رفت رو تخت خواب دراز کشید، باز دلم گرفت احساس کردم که مهربون منو نمیخواد،احساس کردم براش بی اهمیتم و علاقه ای به زندگی باهام نداره بلند شدم لباسامو بپوشم برم خونه مادرم ولی گفت بشین ببینم چته؟زدم زیر گریه و همه حرفای دلمو بهش گفتم (بحثایی هم بینمون شد که نگم بهتره اون به خونواده من حرفایی زد که دلمو  به درد آورد منم به خونواده اون گفتم ولی حرف من بی منطق نبود بعضی وقتا بزرگترا فقط به منفعت خودشون فکر میکنن حالا بگذریم از وقتی که اومدم خونه مهربون یه بار رفتم پیش خونوادم اونم 1 ساعت طول نکشیده چاییمم سر پا خوردمو برگشتیم خونمون) من چون از اول گفتم وابسته خونوادم نیستم برا همین مهربون فکر میکنه ارزشی براشون قائل نیستم که واقعا طرز فکرش اشتباهه ،همونطوریکه اون به خونوادش بها میده منم عاشق خونوادمم و دوست ندارم کسی دربارشون حرفی بزنه ...
یه لحظه احساس کردم مهربون داره گریه میکنه بخدا قسم احساس کردم آب یخ ریختن رو سرم، اونقدر دلم گرفت که اومدم تو پذیرایی زارزار زدم زیر گریه احساس کردم دارم خفه میشم یه قرص برا مهربون آوردم که بخوره بهتر شه ولی گفت نمیخوره از صبح هم رفته بود خونه مادرش و اونقدر کار کرده بود که خسته بود ولی میگفت خستگی ذهنی از پا درش میاره نه خستگی جسمی، بهش حق میدم ...
کاش خودمو کنترل میکردمو بهش هیچی نمیگفتم ولی اونم درباره خونوادم حرفی زد که آتیش گرفتم خلاصه بگذریم با کلی نازو ادا تونستم کمی آرومش کنم ولی همین الانشم ناراحتم که کاش بهش چیزی نمیگفتم
باهاش کمی مهربونتر حرف زدمو سعی کردم از دلش در بیارم بعدش گفت پاشو شام بپز بریم پارک منم زودی بلند شدمو بساط شامو آماده کردم جاتون خالی رفتیم پارکو بساط قلیونم ردیف کردیم اونقدر قلیون کشیدم که فشارم افتاد شبم با خو بی و خوشی برگشتیم خونه .
امروزم که صبح از خواب بیدار شدیم مهربون خیلی سرش درد میکرد انگار سرما خورده الان بهم اس داد که بهتر شده.خدایا شکرت

-همه خانما حساسن من حساس تر
-همه خانما با سیاستن من ساده تر
-خانمایی هم هستن که از سگ بدترن تو رو شوهرشون خودشونو عاشق پیشه جلوه میدن و از پشت خنجر به شوهرشون میزنن ولی مهربونم من همینی ام که هستم چه بد باشم چه خوب همینم اگه دلم ناپاک بود هرگز بهت نقطه ضعفمو نشون نمیدادم،اگه خیانتکار بودم سر یه مسئله جزئی که شاید برات اهمیتی نداره این همه بحث نمیکردم چون میگفتم بزار آزاد باشه منم میرم سراغ کارای بدتر ولی میبینی که بیشتر از جونم دوستت دارم و تحمل ندارم یه قطره اشک از چشت بریزه پس بیا سعی کنیم به احساساتو عقاید هم احترام بزاریم ،من بهتم گفتم تنها چیزی که تو این دنیا ازت میخوام اینه که با هم عاشقانه زندگی کنیم با عشق زندگیمونو سپری کنیم با عشق پاک و خالص همینو بس،من بازم از همینجا به خاطر رفتارایی که باعث شدم ازم دلخور شی معذرت میخوام به همون خدایی که هممونو خلق کرده قسم میخورم که من آدم کینه ای و پست فطرتی نیستم عاشق جنگ و بحثم نیستم ،روانی هم نیستم که بخوام هم خودمو ناراحت کنم هم تو رو بعضی وقتا هم کارایی میکنم که به نتیجه آخرش فکر نمیکنمو نتیجشم میشه کلی دلخوری و پشیمونی...
تو رو جون همون آنا که بیشتر از همه چیزو همه کس دوسش داری شخصیت واقعی منو بشناس ازم یه غول نساز منم آدمم اما خیلی احساساتی و ساده دل.همونطوریکه تو بهم قول شرف دادی که بهم خیانت نمیکنی منم قول شرف میدم که بهت خیانت نمیکنم سعی میکنم زن خوبی برا تو و مادر خوبی برا بچه هامون باشم البته بچه موناز همینجا هم میبوسمت
بازم اگه از دستم دلخوری سعی کن منو ببخشی منم میبخشمت سعی میکنم حساسیتمو کمتر کنم ولی قضیه بحث این 2 روزو به فال نیک بگیر بدون که از علاقه شدیدیه که بهت دارم اینطوری میشم ،عاشقیم دیگه چیکار میشه کرد.
الانم با انرژی بیشتر کاراتو بکن و از بابت من خیالت راحت باشه که دیگه نمیزارم دعوامون بشه گلم.

[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 08:05 ق.ظ ] [ قشنگو ]
.: Weblog Themes By قشنگو :.

درباره وبلاگ


آمار سایت