تبلیغات
تویی بهترین ترانه واسه دل سپردن من

تویی بهترین ترانه واسه دل سپردن من
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگ چیست؟





جستجوگر گوگل
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

هنگامی
كه خدا زن را آفرید، به من گفت:



"این
زن است! وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش كه...


هنوز
جمله خداوند به پایان نرسیده بود كه شیخ مكار سخن او را قطع كرد و ادامه داد: "بله!
وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش كه به او نگاه نكنی. سرت را به زیر افكن تا افسون
افسانه گیسوانش نگردی و مفتون فتنه چشمانش نشوی كه از آنان شیاطین میبارند! گوشهایت
را ببند تا طنین صدای سحرانگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان می شوی. از او حذر كن كه
یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت می سوزاند و به
چاه ویل سرنگونت می سازد..."


دلم گرفت ...و من بی آنكه بپرسم پس از چه رو خداوند زن را آفرید كه
اینهمه در خطر شیطان باشم، گفتم: "به چشم!"


شیخ
اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: " خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از
لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو..."


گفتم:
"به چشم!"


در
چشم به هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم! به چشمانش ننگریستم و آوایش
را نشنیدم. چقدر دوست می داشتم بر موجی كه مرا به سوی او می خواند بنشینم.. اما از
خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم!!!


سالها
گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی ه نمی شناختم اما
حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم. دیگر تحمل نداشتم! پاهایم سست
شد!


بر
زمین زانو زدم و گریستم!!


نمی
دانستم چرا؟


قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به
خداوند نگاهی كردم، مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی
بزنم و دردم را بگویم، می دانست كه چه می خواهم!!!


واسه شنیدن صدای خدا، سكوت كنیم...با لبخند گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او
داوری درد توست و تو هم داروی درد اویی... بدون او تو غیركاملی و او هم. مبادا قدرش
را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است. من او را آیت پروردگاریم برای
تو قرار دادم. نمی بینی كه در بطن وجودش موجودی معصوم را میپرورد؟


من
آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار
زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن! گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم
صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار سازم...؟


من
اشك ریزان و حیران خدا را نگریستم و پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل
تهدید كردی؟"


خدا
گفت: "من؟"


فریاد
زدم: "شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا سخنی
نگفتی؟"


خدا
باز صبورانی و با لبخند همیشگی گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را
بشنوی و نه آوای مرا..."


اطرافمون زیادند كسانی كه خودشون رو عادت دادند به سجده كردن به خدایی كه
شاید حتی باورش ندارند!!.. اونایی كه صدای خدا واسشون تو طنین صدای شیوخ اسطوره
ایشون گم شده! ای كاش برای شنیدن صدای خدا، تنها لحظه ای سكوت
كنیم...


[ چهارشنبه 24 آبان 1391 ] [ 08:22 ق.ظ ] [ قشنگو ]
.: Weblog Themes By قشنگو :.

درباره وبلاگ


آمار سایت